تبليغاتX
آغوش باز ما چو مترسک پر از کلاغ
87/11/13
اینک دری که باز شده بود بسته شد
به نام خدا

باده با محتسب شهر ننوشی ، زنهار!

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

( جناب حافظ شیرازی رحمه الله )

سلام

غیبت نسبتا طولانی مرا عفو کنید

می خوام این پست با یه غزل نسبتا قدیمی به روز شم

این غزلو دوستان کانون شعر دانشگاه شنیدن

اما با اجازه اینجا هم میذارمش تا آنها که نخوندن بخونن

و اما شعر:

تقدیم به  محمد جوان . نمیخوام توضیح بدم که چقدر به ایشون علاقه مندم که به

صد دفتر هم نمیشه بیان کرد. تنها به این مصراع اکتفا می کنمو خطاب به خودش

عرض می کنم:

قصه کوتاه ، که می دانم و می دانی تو

و اما مقدمه ی غزل:

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

( جناب حافظ رحمه الله )

و غزل :

مخدوش شد به سجده ی بر ما مقامشان

این زندگی است توطئه ی انتقامشان

ای ماه ! در محاق بمان و برون میا

دیوانه اند مردم دنیا تمامشان

مجبور  ِ سجده اند به هر سمت خوشه ها

وقتی که باد مست بگردد  اِمامشان

گفتی : " خلیفه اید "  ولی راندی از بهشت

آخر بگو از این دو پذیرم کدامشان ؟

آزاد می کنند وَ  با تیر می زنند

رسم رها کُشی است به دین و مرامشان

جایی برای عاشق ِ مجنون نمانده است

این لیلیان خوش اند به ابن السلامشان

این دختران همه خلف مادر خود اند

ما نا خلف شدیم و نگردیم رامشان

(محمد علی علیزاده )

تشکر می کنم از آنها که سر زدند به این وبلاگ در مدت غیبت حقیر

مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت

تا درت دل بود آن سوتر نمی دانم چه شد!!

( حضرت بیدل دهلوی رحمه الله)

به طریق انصاف به بیت بیدل بنگریم

واقعا از شوق و شوری که بیدل و ابیاتش برای من ایجاد می کنند نمیتونم چیزی بیان کنم

اما دیوانه کننده است

با تشکر

تا بعد

 

نوشته شده توسط محمد علی علیزاده در 9:2 | | لینک به این مطلب