تبليغاتX
آغوش باز ما چو مترسک پر از کلاغ - چه زود همه چیز فراموشت شد
86/06/15
چه زود همه چیز فراموشت شد
به نام خدا

سلام

اینجانب تازه امروز ( پنجشنبه ) از کمند امتحانات ترم تابستانی رهیدم

یعنی امیدوارم که رهیده باشم. دعا کنین.

خلاصه کلی الان مسرورم از این رهایی

انشاالله از پست بعدی غزل های قدیمی ترم و میذارم

این پست هم یه غزل با یه رباعی از خودم

این اون رباعیه:

تقدیر چنین بود که پا بسته شوم

از ضرب تبر شکسته و خسته شوم

نفرین که به همنوع خیانت بکنم

حاشا که برای تبری دسته شوم

( محمد علی علیزاده )

این هم غزل:

آورده اند تا که پشیمانمان کنند

در گیر و دار حادثه گریانمان کنند

پاییز می رسد نه سبکبارتر شویم

در فکر آن شدند که عریانمان کنند

هیچیم و زنده ایم ولی دار لازم است

تا بعد مرگ سمبل عرفانمان کنند

کافی است خم نکردن سر پیش امرشان

تا پیش چشم آن همه ، شیطانمان کنند

دست خلیل ها تبر و شهر خالی است

وقتش شده است تا ز خدایانمان کنند

از گندمی که خورد پدر خوب روشن است

در زندگی اسیر غم نانمان کنند

( محمد علی علیزاده )

در ضمن:

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

تا بعد...

 

نوشته شده توسط محمد علی علیزاده در 18:26 | | لینک به این مطلب