سلام
اینجانب تازه امروز ( پنجشنبه ) از کمند امتحانات ترم تابستانی رهیدم
یعنی امیدوارم که رهیده باشم. دعا کنین.
خلاصه کلی الان مسرورم از این رهایی
انشاالله از پست بعدی غزل های قدیمی ترم و میذارم
این پست هم یه غزل با یه رباعی از خودم
این اون رباعیه:
تقدیر چنین بود که پا بسته شوم
از ضرب تبر شکسته و خسته شوم
نفرین که به همنوع خیانت بکنم
حاشا که برای تبری دسته شوم
( محمد علی علیزاده )
این هم غزل:
آورده اند تا که پشیمانمان کنند
در گیر و دار حادثه گریانمان کنند
پاییز می رسد نه سبکبارتر شویم
در فکر آن شدند که عریانمان کنند
هیچیم و زنده ایم ولی دار لازم است
تا بعد مرگ سمبل عرفانمان کنند
کافی است خم نکردن سر پیش امرشان
تا پیش چشم آن همه ، شیطانمان کنند
دست خلیل ها تبر و شهر خالی است
وقتش شده است تا ز خدایانمان کنند
از گندمی که خورد پدر خوب روشن است
در زندگی اسیر غم نانمان کنند
( محمد علی علیزاده )
در ضمن:
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
تا بعد...
![]()
![]()
![]()

