تبليغاتX
آغوش باز ما چو مترسک پر از کلاغ - غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
86/09/10
غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
به نام خدا

می خوام چند بیت مختلف از اینور و اونور بذارم ، با اجازه:

خالی است از تو زندگی ام ، کز همه جهان

عشق تو را گزیده و عزلت گرفته ام

تا روز های آخر پاییز زنده ام

از مرگ تا زمستان مهلت گرفته ام

فرسوده مانده در صف دلگیر روزها

گویی برای مردن نوبت گرفته ام

( بخشی از غزل مرحوم حسین منزوی )

میخانه ز تو ، باده و ساقی با من

دریا که تویی ، سیل و تلاقی با من

من چیز زیادی که نمی خواهم ، عشق

دستان مرا بگیر ، باقی با من

( علی حیدر زاده )

من عاشقم گواه من این قلب چاک چاک

در دست من جز این سند پاره پاره نیست

( میرزاده عشقی )

می خواهم چند بیت از سعدی بزرگ بذارم:

من هم اول روز گفتم جان فدای روی تو

شرط مردی نیست بر گردیدن از گفتار خویش

هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگو

ما نمی داریم دست از دامن دلدار خویش

 

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

 

به جانت کز میان جان ز جانت دوست تر دارم

به حق دوستی جانا که باوردار سوگندم

و...

و با چه قید بگویم که ...

نوشته شده توسط محمد علی علیزاده در 21:21 | | لینک به این مطلب